دو بینی

بهانه ای برای نوشتن

دو بینی

بهانه ای برای نوشتن

روایت ما چیست؟

روایت ما چیست؟

روایتی از دانشجویی که نه دهه شصتی است، نه دهه هفتادی

یا روایتی از دانشجویی که بعد از 88 وارد دانشگاه شد

وقتی به سرم زد که من هم روایت دوران دانشجویی‌ام را بنویسم، که آخرین شماره فصلنامه روایت و روایت‌های اول شخص آن را خواندم. موضوع این شماره روایت، دانشگاه است و پیرامون این پدیده روایت‌های تحلیلی و اول شخص خوبی کار شده است. همه چیزش سر جایی که باید باشد قرار گرفته ولی ما را فراموش کرده‌اند. ما آدم‌های متولد سال‌های اول دهه هفتاد. ما که نه دهه شصتی هستیم و نه دهه هفتادی. آدم‌های این دو دهه با ویژگی‌های خاصی شناخته می‌شوند ولی ما در هیچ کدام از اینها جای نمی‌گیریم. از هر دو، چیزهایی داریم و چیزهایی نداریم. ما نه سختی و شور دهه شصتی‌ها را داریم و نه سختی و بیخیالی دهه هفتادی‌ها را. آدم‌هایی که بعد از 88 وارد دانشگاه شده‌اند.

من برای آنکه روایت دانشجویی‌ام را بگویم باید به عقب برگردم. به قبل از دانشگاه. فرض کنید نوجوان سال اول دبیرستان هستید و می‌خواهید انتخاب رشته کنید. از طرفی روز و شب‌هایتان پر شده از رمان و داستان کوتاه و مجله و روزنامه‌های مختلف و از طرف دیگر دلتان می‌خواهد پولدار شوید و این تصور وجود دارد که از علوم انسانی پولی در نمی‌آید. بماند که انسانی جای شاگرد تنبل‌ها است و بچه درس خوان‌ها ریاضی می‌خوانند. مثل همیشه کفه‌ای که پول در آن است پیروز می‌شود و ریاضی را انتخاب کردم و خواستم که مهندس شوم.

سه سال سخت را با فرمول و نمودار گذراندم و برای تحمل آن باز به کتاب و مجلات پناه بردم. جلال و هدایت و مارکز و ... . به هر زوری که بود دانشگاه قبول شدم. مهندسی شیمی دانشگاه سمنان و آزاد تهران. اینجا باید بگویم که من جزو بچه‌های «سهمیه‌»ای هستم. یعنی به خاطر آزاده بودن پدر، می‌توانم با سهمیه وارد دانشگاه شوم. هیچ وقت با این مسئله راحت نبودم ولی هیچ وقت هم نتوانستم از این امتیاز بگذرم. بعضی اوقات خودم را قانع می‌کردم که ما از حق کسی نمی‌گیریم و جدای از باقی بچه‌ها در قبولی‌ها حساب می‌شویم ولی باز هم فایده‌ای نداشت. خوش به حال بچه‌هایی که سهمیه داشتند و از آن استفاده نکردند. من که نتوانستم.

بین آزاد تهران و سراسری شهرستان، تهران پیروز شد. یک ساختمان شیک و نوساز ولی بی روح. هیچ تصویری از آن روزها ندارم چون دو ماه نگذشت که انصراف دادم. دیگر بیشتر از این نمی‌توانستم با اعداد زندگی کنم. سیاست آن روزها جذاب‌ترین موضوع برای من بود. از ترس سربازی برای کنکور به صورت ویژه خواندم. چون سال اول دانشگاه دولتی قبول شدم و نرفتم، طبق قانون چاره‌ای نبود جز دانشگاه آزاد. سال 89 مهندسی شیمی تهران مرکز و سال 90 علوم سیاسی تهران جنوب.

فکر نمی‌کنم نیازی باشد که فضای کشور را در آن دوران یادآوری کنم. مشکلات اقتصادی شدید، تحریم‌های عجیب و غریب، شکاف اجتماعی ایجاد شده بعد از سال 88، فضای راکد و امنیتی حاکم بر کشور و ... . در این فضا درس خواندن در رشته‌ای مانند علوم سیاسی خیلی جرئت می‌خواست. من این جرئت را داشتم و دل به دریا زدم و به غیر علاقه به رشته‌ام به چیز دیگری فکر نمی‌کردم.

سال اول و دوم با چنان شوری درس می‌خواندم که تقریبا شبیه بچه درس خوان‌های مزخرفی که بچه‌ها از آنها بدشان می‌آید شده بودم. همیشه یا در حال سوال پرسیدن بودم یا کنفرانس دادن یا بحث کردن. در دانشگاه آزاد هم برخلاف دانشگاه‌های سراسری خبری از برنامه‌های جانبی و جلسات و انجمن‌ها و ... نیست و اصلی‌ترین کار یک دانشجوی فعال، در درس خواندن خلاصه می‌شود.

اما ما بیکار ننشستیم و با یکی دو نفر از هم دوره‌ای‌های خودمان انجمن علمی دانشگاه را ایجاد کردیم. بماند که انجمن علمی برای مسئوولان آنجا بیشتر جنبه ویترین داشت و اجازه هیچ فعالیتی را که نمی‌دادند هیچ، اخلال هم ایجاد می‌کردند. از انجمن که نا امید شدیم به سراغ مجلات رفتیم. یک شماره از مجله بیشتر تولید نشد که آن را هم توقیف کردند.

رسیده‌ام به اواخر سال سوم. همه چیز دارد تغییر می‌کند. سیگار می‌کشم. در کنار شجریان، نامجو هم گوش می‌دهم. کافه نشین شده‌ام. دیگر خبری از آن شور اولیه نیست. نه اساتید سوادی دارند که بخواهند چیزی از آنها عایدم شود و نه محیط دانشگاه می‌تواند انگیزه‌ای بدهد. محیط دانشگاه دو حالت بیشتر ندارد. یا یک فضای دختر پسری در آن حاکم است که گویی این حیاط بسیار کوچک، بستری است برای ارضای طبیعی‌ترین نیازها یا بچه مذهبی‌هایی هستند که در اتاق بسیج یا در نمازخانه دور هم جمع می‌شوند و برنامه‌های خود را دارند. من به هیچ کدام از این دو فضا تعلق نداشتم. حتی دوران عاشقی کردن هم تمام شده بود. پسر بچه 20 ساله‌ای که دوست دخترش ازدواج کند دیگر خیلی به عاشقی کردن فکر نمی‌کند.

در طول این مدت چهار ساله هم برای رسیدن به چیزهایی که می‌خواستم، هر بار به یک ریسمان چنگ می‌زدم. برای آنکه حس فعال اجتماعی بودنم را ارضا کنم، سه سال در یک NGO (جمعیت امداد دانشجویی مردمی امام علی) در زمینه کودکان کار و اعتیاد و ... فعالیت کردم. دوستان خوبی پیدا کردم و چیزهای مختلفی یاد گرفتم. اما بعد از مدتی سیاهی فقر و اعتیاد و تباهی زورش بیشتر بود و من را بی انگیزه کرد و الان به ندرت به آنجا سر می‌زنم.

خبرنگاری و فعالیت در رسانه‌ها هم خیلی جذابیت داشت. دوست داشتم آگاهی و آگاهی بخشی را که در دانشگاه پیدا نکرده بودم را در عرصه رسانه بدست بیاورم. دوره‌ای در مورد خبرنگاری را در خبرگزاری ایسنا گذراندم. اولین ضربه را در اولین جلسه این کلاس خوردم. وقتی مدرس کلاس می‌پرسید که برای چه می‌خواهی خبرنگار شوی گفتم که آگاهی و آگاهی بخشی دغدغه اصلی من است و می‌خواهم از این طریق کاری کرده باشم. حرفی زد که آن موقع برایم خیلی دردناک بود ولی بعدها فهمیدم که ماجرا جز این نیست. گفت: چرا اینقدر تند می‌روی؟ قرار است که مهارتی یاد بگیریم و کار کنیم و مشغول باشیم. این چیزهایی که تو می گویی خیلی بزرگ است.

این حرف برای من که در آن دوران در آرمانگرایی به سر می‌بردم سهمگین بود ولی بعدها که وارد این عرصه شدم تا الان که مسئولیت یک مجله دولتی را برعهده دارم، فهمیدم که واقعا چیزی جز آن حرف نبود. من در بهترین حالت ممکن می‌توانم اندکی تولید داشته باشم و ایده‌های خود را پیاده کنم، اما در نگاهی کلان هر آن چه گفته شود انجام می‌دهم و حق الزحمه‌ام را می‌گیرم. ما در دورانی هستیم که همه چیز راکد است. اقتصاد، سیاست، اجتماع و فرهنگ و ... . حتی رسانه‌ها در رکود به سر می‌برند. دیگر آن دوران که روزنامه‌نگاران سوپر استارهای جامعه بودند تمام شده است و الان با پول می‌شود در شبکه‌های اجتماعی سوپر استار شد.

به هر زوری که بود کارشناسی را به موقع تمام کردم و برای بیرون آمدن از آن فضایی که جز رخوت و ناخوشی چیزی نداشت تمام تلاشم را کردم تا ارشد یک جای خوب قبول شوم. برای رشته ما جایی بهتر از دانشگاه تهران نبود و من هم از کودکی از دیدن سردر معروف دانشگاه تهران ذوق می‌کردم. برای ما دانشگاه تهران از چیزهایی که شنیده و دیده بودیم مساوی بود با آگاهی و آزادی و حرکت و سیاست و ... . یک مجموعه جذاب برای آدمی مثل من. تقریبا به یک چیز رویایی تبدیل شده بود که می‌شود یک روز به عنوان دانشجو از این در وارد شوم؟ (حتی الان هم که دانشجوی این دانشگاه هستم بیشتر از اینکه از در 16 آذر که به دانشکده حقوق و علوم سیاسی نزدیک‌تر است رفت و آمد کنم، از در اصلی داخل و خارج می‌شوم.) با درس خواندن من و شانس و سهمیه و افزایش ظرفیت دانشگاه و ابر و باد و مه و خورشید و فلک، دست به دست هم دادند تا من دانشجوی دانشگاه تهران شوم.

دوران ارشد دیگر دوران خاطره سازی نیست. دوران جوانی کردن نیست. اگر روزی خواستم بچه دار شوم و او از دوران دانشجویی‌ام بپرسد تقریبا چیزی ندارم که بگویم. دوران ارشد دوران دویدن است. کار می‌کنی تا فراغت مالی پیدا کنی و درس بخوانی ولی آنقدر حجم کار بالاست که آن فراغت حاصل نمی‌شود. اما باز با این اوصاف تلاش می‌کنی که بخوانی. نسل ما حتی به تایید اساتید دانشگاه حتی در دانشگاه هم چیزی ندارد. اساتید می‌گویند ما شاگردان بشیریه و طباطبایی بودیم و آنها را دیده‌ایم ولی شما به چه چیز می‌خواهید تفاخر کنید؟ اما من پیش خودم می‌گویم که نسل قبل‌تر از ما دانشگاه پر شور را دیده است ولی ما این را هم ندیده‌ایم. من پیش خودم می‌گویم که مایی که حتی برای یک حرف زدن ساده می‌بایست حواسمان به همه چیز می‌بود، آیا تصویر جوان معترض فیلم‌ها را هم تجربه کردیم؟ جوان محافظه‌کار هم نوبری است. ولی ما اینگونه بزرگ شدیم. ما همیشه زور زدیم و زورمان نرسید. زور واقعیت بیشتر از آرمانمان بود، زور جدایی بیشتر از عشق بود، زور پول بیشتر از آگاهی بود، زور سیاست بیشتر از انسانیت بود. الان هم منتظریم ببینیم که در ادامه چه کسی یا چه چیزی زورش بیشتر است.

دوران گذار

وضع و حال این روزهایم برایم تازگی دارد. تا به حال در چنین وضعیتی نبوده‌ام. چند سالی می‌شود که تغییرات مختلفی در خود احساس می‌کنم. تغییراتی که هم خوشایند است و هم ناخوشایند. حتی بعضی از این تغییرات ترسناک است. این روند همچنان ادامه دارد و خواهد داشت، ولی امسال به اوج خود رسیده است. به گونه‌ای که فکر می‌کنم در یک دوران گذار به سر می‌برم. گذار از یک مرحله به مرحله دیگر. این حالت به اندازه کافی ترسناک و سخت هست، اینکه نمی‌دانی وضعیت جدید رضایت بخش هست یا نه. اینکه نمی‌دانی وضعیت جدید چه نقاط قوت و ضعفی دارد. همه این‌ها کار را سخت می‌کند.

این شرایط سخت را بگذارید کنار مشکلات و سختی‌های جانبی مثل مشکلات مالی، عدم آرامش در خانه، مشکلات فردی و ... دیگر تکلیف مشخص است. فردی که از لحاظ درونی آشفته است، به دنبال کشف خود است، دارد با خود کلنجار می‌رود که بفهمد از خود و زندگی‌اش چه می‌خواهد و مشکلات بیرونی خاص خود را هم دارد.

این جملات بالا اصلا به معنای ناله کردن که من از آن متنفرم - نیست. توصیف کوتاهی است از شرایط این روزهای من. سوالی که این روزها از خودم می‌پرسم این است که برای برون رفت از این وضعیت و به تعبیری حرکت به سمت شرایط مطلوب چه باید کرد؟

چند وقت پیش به این فکر می کردم که از زندگی چه می خواهم؟ این فکر کردن طولانی شد و آخر به این نتیجه رسیدم که پاسخ روشن و دقیقی برای این سوال ندارم. دقیق نمی دانم که چه می خواهم. شروع کردم به جنگیدن با خودم که جواب درستی پیدا کنم. فشار و مشکلات جانبی آنقدر زیاد و آزار دهنده است که انرژی لازم را برای رسیدن به این مسائل باقی نمی گذارد.

اما چند روزی است که راه حلی برای حل این موضوع پیدا کرده‌ام هرچند که به این زودی‌ها به آن نمی‌رسم ولی باز خوب است که به یک جمع بندی رسیدم: باید تعارف را با خود کنار بگذارم، دست از ادا درآوردن بردارم. باید یک سوئیت کوچک پیدا کنم با وسائل ابتدایی زندگی. تنهایی و دور بودن از تنش‌ها و فشارهای رایج اولین قدم است. بعد از آن شروع می‌کنم به زندگی کردن. کار می‌کنم. درس می‌خوانم. کتاب می‌خوانم. می‌نویسم. سفر می‌کنم. رابطه با آدم‌ها را تجربه می‌کنم. می‌بینم، می‌شنوم و ... دیگر برای خودم بازیگری نمی‌کنم چون خودم هستم و خودم. الان فکر می‌کنم که این راهی است برای عبور از این دوران گذار. شاید چند وقت دیگر نظرم عوض شد. اما در حال حاضر، اصلی‌ترین کاری است که می‌خواهم انجام دهم و در زودترین زمان ممکن آن را عملی می‌کنم.

 

مشکلات دوست داشتنی

اندر مشکلات یک دانشجوی علوم سیاسی

این روزها که ترم آخر دوره کارشناسی را می‌گذارنم دیگر از آن تب و تاب روزها و ترم‌های اول خبری نیست. این موضوع برای من که با شور و اشتیاق فراوان وارد این رشته شدم و به دنبال خواندن و نوشتن و ... بودم جالب نیست ولی می‌دانم که این روزها دوران گذار است برای عبور از یک مرحله به مرحله دیگر در زمینه تحصیل. در دورانی که مشغول مطالعه برای کنکور ارشد بودم به شدت مشغول فکر کردن به این چهار سال گذشته بودم که در جای خود باید در موردش بنویسم ولی چیزی که می‌خواهم در این یادداشت آن را بگویم مشکلاتی بود که در این چهار سال با آن روبرو شدم. شاید بیشتر مشکلات خنده‌دار به نظر بیاید ولی این مسایلی بود که ما تقریبا با آن درگیر بودیم و هستیم و خواهیم بود.

وارد شدن به این رشته برای من که از یک رشته مهندسی انصراف داده بودم و می‌خواستم به سمت علایق و دغدغه‌هایم بروم در نوع خود یک مشکل محسوب می‌شد. خوشبختانه از طرف خانواده فشاری بر من وارد نشد و آزادانه برای انصراف و کنکور مجدد، تصمیم گرفتم. اما در این بین هر کسی (غریبه یا آشنا) که این خبر را می‌شنید اولین سوالی که می‌پرسید این بود که دیوانه شدی؟! (البته مودبانه‌ترین سوال هم همین بود). این طرز تفکر که این رشته‌ها بی‌فایده است و می‌شود با خواندن چهار کتاب در مورد آن فهمید وجه غالب اکثر چیزهایی بود که می‌شنیدم. اغلب با نگاه‌هایی مواجه می‌شدم که پزشکی و مهندسی را فقط رشته دانشگاهی می‌دانستند و باقی را بازی می‌دیدند. بماند که در تمام کشورهای توسعه یافته باهوش‌ترین و درسخوان‌ترین افراد وارد رشته‌های علوم انسانی می‌شوند.

به هر شکلی بود وارد دانشگاه شدم و از بین چهار تا کتابی که خوانده بودم تلاش می‌کردم به استادها بفهمانم که من چیزهای زیادی بلد هستم (بماند که متاسفانه یا خوشبختانه این روش تا حدود زیادی در کسب نمره نتیجه داد) اما بعد از چند ترم متوجه این موضوع شدم که دانش سیاسی به مراتب پیچیده‌تر از آن چیزی بود که فکر می‌کردم و برای فهم و تحلیل یک پدیده سیاسی باید چندین کتاب و استاد دید تا شاید اندکی مسایل را بهتر و واقع بینانه‌تر فهم و تحلیل کرد.

 این وسواس یکی از دیگر مشکلات برای یک دانشجوی علوم سیاسی است. متاسفانه سیاست در کشور ما یک پدیده بسیار بسیط است و چون در تمام بخش‌های زندگی مردم نفوذ دارد نتیجه آن این شده که به هر کجا که پا می‌گذاری حرف از سیاست است. در مهمانی، تاکسی، کافه و ... . اوایل تقریبا در اکثر این بحث‌ها شرکت می‌کردم و تلاش می‌کردم دانش اندک خود را منتقل کنم اما بعد از مدتی دیگر این بحث‌ها آزار دهنده شد. چون وقتی در یک محیط علمی و کارشناسانه وارد یک بحث شوی و جدای از اینکه آداب بحث رعایت می‌شود، حرف‌های منسجمی با پشتوانه‌های علمی را بشنوی دیگر نمی‌توانی در بحث‌های بی هدف و پراکنده‌ای که آداب بحث هم در آن رعایت نمی‌شود شرکت کنی و نتیجه این می‌شود که از بحث‌های سیاسی که در تاکسی می‌شود فرار می‌کنی. این به معنای این نیست که خود را چیزی فراتر از آدم‌هایی بدانی که از دانش سیاسی بی‌بهره هستند بلکه به این معناست که دانش سیاسی به مانند دیگر علوم - هر چند که در چارچوب علوم انسانی است و با علوم طبیعی متفاوت است ویژگی‌های خاص خود را دارد و همانطور که ما وقتی دانشی در مورد علومی مانند پزشکی و مهندسی و ... نداریم در مورد آنها اظهار نظر نمی‌کنیم و قرص و محکم پای ادعای خود نمی‌ایستیم بلکه به نظر کارشناس احترام می‌گذاریم و آن را گوش می‌دهیم، در رابطه با سیاست هم باید اینگونه عمل کنیم.

شرکت یا عدم شرکت در بحث‌های این چنینی نتایج جالبی به بار می‌آورد. در صورت عدم شرکت با این عبارات روبرو می‌شوی که : «حالا چهارتا کتاب خونده فکر می‌کنه خبریه» یا «خودت نگیر بابا» یا «این همه درس خوندی یه بحث نمی‌تونی بکنی؟» در مقابل وقتی گفتگو را شروع می‌کنی و تحلیل مورد نظر خود را ارائه دهی چند حالت دارد. اگر مخاطب با تحلیل شما هم نظر باشد که تحسین می‌شوی و او متوجه می‌شود که در دانشگاه‌ها چیزهای خوبی به جوانان یاد می‌دهند. اما اگر تحلیل شما را قبول نداشته باشد وارد بحث می‌شود و هر چقدر هم که استدلال بکار گرفته شود کار پیچیده‌تر می‌شود و در نهایت «برو بابا!»، «نه تو نمی‌دونی»، «چطوری این همه درس خوندی و یک چیز ساده را نمی‌فهمی؟» جواب هایی است که با آن روبرو می‌شوی.

جدای از اینکه من با حضور سیاست در تمام بخش‌های اجتماع مخالفت دارم و معتقدم که این موضوع باید به محافل سیاسی، احزاب و رسانه‌ها اختصاص داشته باشد، به شدت آن را امری تخصصی می‌دانم و به اندازه دیگر پدیده‌های اجتماعی که نیازمند متخصص است آن را جدی می‌بینم. حتی یک استاد علوم سیاسی هم نمی‌تواند در مورد تمام مسایل داخلی و منطقه‌ای و بین المللی و اجتماعی و اقتصادی و اندیشه‌ای اظهار نظر کند. در حال حاضر در کارشناسی ارشد و دکترا گرایشات علوم سیاسی، روابط بین الملل و مطالعات منطقه‌ای وجود دارد و هر کدام مسایل خاص خودش را دارد و هر شخصی نمی‌تواند در تمام این زمینه‌ها متخصص باشد و اظهار نظر کند.

مساله بعدی که یک دانشجوی علوم سیاسی با آن روبرو است سوالاتی است که از او پرسیده می‌شود: «آقا دلار نمیخواد ارزون شه؟!»، «این یارانه ما رو نمی‌دونی کی میدن؟!»، «این گشت ارشاد نمیخوان بردارن؟!»، «این آمریکا چرا دست از سر ما بر نمیداره؟!»، «آخر فلان موضوع چی میشه؟» در این جور موارد یک دانشجو را با خبرگزاری، جادوگر و پیشگو اشتباه گرفته و توقع دارند که به تمام سوالات ذهن آنها پاسخ دلخواه (نه درست) داده شود و اگر در جواب گفته شود که نمی‌دانم واکنش‌های جالب‌تری نیز دیده می‌شود.

یکی از دیگر اتفاقات جالبی که برای یک دانشجوی علوم سیاسی پیش می‌آید سوالاتی است که در مورد شغل او پرسیده می‌شود. وقتی به کسی گفته می‌شود که من دانشجوی علوم سیاسی هستم با لبخندی بر لب که نمی‌دانی دارد مسخره می‌کند یا تحویلت می‌گیرد می‌گوید: «به به آقای رئیس جمهور آینده چطوره؟» به صورت کلی با شنیدن اسم علوم سیاسی یا رئیس جمهور در ذهن‌ها می‌آید یا سفیر. یعنی کم پیش می‌آید که مشاغل دیگری نیز گفته شود. نکته جالب‌تر اینجاست که اکثر روسای جمهور در جهان یا حقوق خوانده‌اند یا اقتصاد و مدیریت. برای تنویر افکار عمومی! باید بگویم که شغل‌هایی که با رشته علوم سیاسی در ارتباط است از فعالیت‌های پژوهشی و دانشگاهی تا روزنامه‌نگاری و همچنین کارهای اجرایی و امنیتی و ... را نیز شامل می‌شود. در کنار این مسایل افرادی که بخواهند وارد ساختار قدرت شوند و مسوولیتی برعهده بگیرند چه بخواهند مدیرکل سازمانی شوند یا نماینده مردم در مجلس شوند یا وارد وزارت خارجه و بالاتر شوند هم می‌توانند هم رشته‌ای ما باشند.

از دیگر با مزگی‌هایی که یک دانشچوی علوم سیاسی با آن روبرو می‌شود این است که افرادی که متوجه رشته تحصیلی آنها می‌شوند واکنش‌هایی نظیر «دست ما رو هم بگیر آقا»، «سلام ما رو به بچه های بالا برسون» و ... روبرو می‌شوند. حال اینکه چه ربطی به تحصیل در این رشته و ارتباط با ساختار قدرت وجود دارد را نمی‌دانم.

مساله دیگری که باید به آن اشاره شود این است که دنیای سیاست دنیای تر و تمیزی نیست و هر روز باید با خبرها و اتفاقات و مسایل مختلفی روبرو بود که به هیچ وجه خوشایند نیست. اما نکته مهم این است که سیاست پدیده‌ای است که نمی شود نسبت به آن بی‌تفاوت بود و در تک تک بخش‌های زندگی با آن برخورد می‌کنیم. این حجم بالای ناخوشایند بودن در دراز مدت منجر به خستگی و رخوت و حال بد می‌شود که سخت‌ترین مشکلی است که ما با آن روبرو هستیم. اما با همه این اوصاف من سیاست را دوست دارم. همین.

درس بزرگ

نگاه به توافق هسته‌ای از زاویه‌ای دیگر

در دوره‌های مختلف پیرامون پرونده هسته‌ای ایران مطالب مختلفی نوشته‌ام. از غیر ضروری بودن این موضوع و برخلاف منافع ملی بودنش تا اینکه نگاه ایدئولوژیک بر آن چه تاثیراتی گذاشته است. از سیاسی دیدن این موضوع به جای حیثیتی دیدنش تا تاریخ ساز بودن ظریف و همکارانش نوشته‌ام. اما چیزی که در این یادداشت می‌خواهم بگویم درسی است که ما از این ماجرا گرفتیم. در نهایت هم به نکاتی که باید در ادامه راه در نظر گرفته شود نیز اشاراتی می‌کنم.

حرف‌های زیادی در این مدت شنیده‌ام و خوانده‌ام. از تمامیت‌خواهانی که به چیزی جز قدرت و منافع خود فکر نمی‌کنند تا چپ‌هایی که به جز توهین و بد و بیراه حرف قابل تاملی برای گفتن ندارند. از افراطیونی که به دنبال شخم زدن این ماجرا برای پیدا کردن ایراد هستند تا افرادی که پشت هویت جنبش سبز پنهان شده‌اند و برای خود هویت سیاسی می‌سازند. این حرف‌ها متاسفانه نه بوی واقع‌بینی و عملگرایی دارد و نه بوی منافع ملی.

از این مسائل که بگذریم به چیزی که این روزها فکر می‌کنم اتفاقی است که باعث شد عقلانیت تا حد زیادی به کشور باز گردد و یکی از نتایج آن دستیابی به همین توافق است. تلاش‌های طبقه متوسط برای به صحنه آوردن مردم در انتخابات سال 92 علت اصلی این اتفاق است. روزهای سخت خرداد 92 و تلاش برای آنکه کنشی فعالانه داشته باشیم باعث شد که امروز تاحدی شرایط کشور در وضعیت بهتری باشد. هر اتفاق دیگری جز آنچه در خرداد 92 اگر پیش می‌آمد نتیجه‌ای به مراتب بدتر و فاجعه آمیزتر از آن چیزی بود که می‌شد تصور کرد. در حال حاضر کشور در یک ثبات خوبی به سر می‌برد و راه برای اتفاقات بزرگ تا حدودی هموار شده است. همه این اتفاقات معلول آن حضور مردم در عرصه اجتماعی و سیاسی بود. لحظه‌ای تصور کنید که مردم با انتخابات قهر می کردند و فرد دیگری انتخاب می شد. انتخابات 92 برای من درس بزرگی بود که واقع‌بینی و عقلانیت و عملگرایی را از آن آموختم.

این حضور و کنش فعالانه در عرصه سیاست که متاسفانه در کشور ما بروز اصلی آن انتخابات است و بسترهای دیگری وجود ندارد یکی از عواملی است که باید آن را جدی گرفت. وقتی واقع‌بینانه نگاه کنیم کاملا متوجه این موضوع خواهیم شد که در شرایط موجود چه راه‌هایی داریم و کدام فایده بیشتر و ضرر کمتری دارد. چند ماه دیگر انتخابات مجلس است و اگر نیروهای سیاسی که عقلانیت وجه اصلی آنهاست با انسجام خوبی پا به عرصه بگذارند و مردم نیز به کنش فعالانه خود ادامه دهند می‌توانیم تغییرات بسیار مثبتی را ایجاد کنیم. در غیر این صورت نمایندگان مجلس باز هم این روند غیر‌عقلانی و مبتذل را ادامه می‌دهند و کاری نمی‌توانیم انجام دهیم. همه می‌دانیم که کسب مطالبات در عرصه‌های مختلف نیازمند صبر و کنش فعال است. این یک مسیر است که در آن زمین خوردن و ایستادن مجدد، یک امر بدیهی است. نسل‌های گذشته دست کم از مشروطه تا به امروز برای دستیابی به مطالبات خود تلاش کرده‌اند ولی امروز در شرایطی هستیم که به هیچ وجه مطلوب نیست. ولی خوب می‌دانیم که برای رسیدن به مطالبات باید با در نظر گرفتن تمام مسایل موجود تلاش کرد.

اما نکاتی که باید حتما به آن اشاره کرد. توافق به هیچ وجه به معنای بهبود سریع تمام شرایط اقتصادی و اجتماعی نیست و قطعا نباید توقع داشت که در کوتاه مدت تمام مسایل حل شود. راهی باز شده است برای آنکه شرایط بهبود یابد. نکته دیگر اینکه همچنان باید مطالبه‌محور بود و در جهت خواسته‌های جامعه تلاش کرد و با این دستاوردها قانع نشد. دیگر موضوعی که باید به آن اشاره کرد این است که دولت در حال حاضر با این توافق، قدرت و ابزارهای بیشتری در اختیار دارد و می‌تواند دست به اقدامات مهمی در زمینه سیاست داخلی، فرهنگ و اقتصاد بزند و اگر از این فرصت استفاده نکند دیگر نمی‌تواند دست به اقدامات مهم و تاریخ‌ساز بزند.

 

 

به هوش بودم از اول

هشداری برای جامعه مدنی و شهروندان طبقه متوسط

دقیقا از شب 24 خرداد 92 بود که به جای خوشحالی و هیجان پیروزی انتخابات در این فکر بودیم که کارمان از حالا شروع شده و باید به سمتی برویم که با کمترین هزینه، بیشترین فایده را در چارچوب منافع ملی به دست بیاوریم. نگرانی تشکیل یک کابینه قدرتمند اولین دغدغه ذهنی ما شد. سیاست خارجی و تحولات منطقه از دیگر نگرانی‌هایی بود که ذهن ما را به خود مشغول کرده بود. هیئت دولت و اعضای کابینه با تمام ایراداتی که به آن وارد بود و همچنان نیز هست، ترکیب قابل قبولی را به خود گرفت. در زمینه سیاست خارجی و مدیریت پرونده هسته‌ای و تحولات منطقه نیز تا اینجا عملکرد رضایت‌بخشی را شاهد هستیم.

امام مهم‌ترین دغدغه و نگرانی که تا به امروز نیز با آن روبروایم و هر روز نیز این نگرانی افزایش پیدا می‌کند، بحث سیاست داخلی است. سیاست داخلی یک مفهوم بسیار گسترده بوده و پرداختن به تمام شاخصه‌های آن کاری بس دشوار است و در فرصت این یادداشت نمی‌گنجد. اما به طور مشخص به چند مورد خاص می‌خواهم اشاره کنم. مهم‌ترین موضوع در این بحث، پایگاه اجتماعی دولت است. پایگاه اجتماعی که در یک فضای غبارآلود در خرداد 92 با امید به تغییر پا به عرصه انتخابات گذاشت و مطالبات خود را مطرح کرد. پایگاه اجتماعی دولت که بخش عمده‌ای از آن را طبقه متوسط تشکیل می‌دهد و این طبقه است که بار توسعه کشور را به دوش می‌کشد. دانشگاهیان به عنوان یکی از اصلی‌ترین بخش‌های بدنه اجتماعی دولت حسن روحانی و کسانی که در برنامه‌های تبلیغاتی و گردهمایی‌ها و میتینگ‌های سیاسی حضور پررنگی داشتند از دیگر بخش‌های این گروه بزرگ به حساب می‌آیند.

در قبل از انتخابات تمام سعی گروهی بر آن بود که بتوانند بخش زیادی از این گروه‌ها را مجاب کنند که پا به عرصه انتخابات بگذارنند و این تفکر ایجاد شود که در حال حاضر برای کسب مطالبات خود هیچ راه مناسبی جز صندوق رای وجود ندارد. این تفکر تا حدی توانست به اهداف خود برسد و نتیجه‌اش شد پیروزی حسن روحانی و شکست کاندیداهای مختلف جریان اصولگرایی. با این حال در همان زمان هم به کرات این تذکر داده می‌شد که روحانی نه ماندلا است و نه چگوارا. روحانی نه محمد خاتمی است و نه میرحسین موسوی. روحانی، روحانی است. از او باید به اندازه خودش انتظار داشت. روحانی سیاست‌مداری نیست که از او بخواهیم تمام مطالبات فروخورده تاریخی ما را در کمترین زمان ممکن تامین کند. تمام تلاش ما این بود که پایگاه اجتماعی دولت یازدهم را به این موضوع آگاه کنیم که روحانی در شرایط موجود گزینه مناسبی است و به هیچ وجه گزینه ایده‌ال ما نیست.(هرچند که در سیاست ایده‌ال وجود خارجی ندارد و باید متناسب با شرایط زمان و مکان تصمیم گرفت و انتخاب کرد.)

تلاش برای طرح این موضوع در بین پایگاه اجتماعی دولت یکی از کارهایی بود که باید انجام می‌شد و همچنان نیز باید ادامه پیدا کند. این کار امروز بیش از گذشته اهمیت پیدا کرده است زیرا مخالفان دولت و مخالفان تفکر اصلاح طلبی در کنار فشارهایی که در سطح قدرت از طریق فشار بر دولت، طرح استیضاح و سوال و ... از وزرا در مجلس، فشار رسانه‌ای و خرابکاری‌های گسترده‌ای که انجام می‌دهند، به سراغ پایگاه اجتماعی دولت آمده‌اند و با تمام قوا برای منزوی و منفعل و نا امید کردن این گروه تلاش می‌کنند. آنها خوب می‌دانند که در شرایطی که مردم و به خصوص طبقه متوسط پا به عرصه‌های سیاسی و اجتماعی بگذراند دیگر فرصتی برای عرض اندام ندارند می‌خواهند با نا امید کردن این گروه، آنها را از عرصه اجتماعی دور نگاه داشته تا منافع بیشتری به دست آوردند. در دو سال دولت روحانی به اندازه هشت سال گذشته شاهد لغو کنسرت‌ها بوده‌ایم که همگی از نهادهای خارج از وزارت ارشاد بوده است. دستگیری فعالین سیاسی و تحت فشار گذاشتن مطبوعات همان روند گذشته را داشته است. یا موضوع ساده‌ای مثل حضور بانوان در ورزشگاه‌ها برای تماشای مسابقه والیبال که تا دو سال پیش امری عادی بود، امروز با بیانیه‌ها و فشارها از جانب گروه‌های مختلف روبرو می‌شود. می‌توان به موارد زیاد دیگری نیز اشاره کرد ولی در همین چند مورد به خوبی دیده می‌شود که جدای از مطالبات سیاسی بخشی از پایگاه اجتماعی دولت گروهی حقوق ابتدایی اجتماعی افراد را زیر پا می‌گذارند و با این کار به دنبال تحت فشار قرار دادن و در نتیجه نا امید کردن این بخش از اجتماع هستند.

ساختار حقیقی قدرت در کشور ما به گونه‌ای است که فاصله زیادی با ساختار حقیقی قدرت دارد و گروه‌هایی در صحنه سیاسی کشور نقش بسزایی ایفا می‌کنند ولی هیچگاه آنها را نمی‌بینیم. گروه‌هایی که پول و رسانه و سلاح و نیروی انسانی دارند و در چند حوزه در مقابل مطالبات مردم می‌ایستند و جلوی فعالیت‌های محدود دولت و اصلاح‌طلبان را نیز می‌گیرند. همه این‌ها در کنار هم این هشدار را به ما به عنوان عضوی از جامعه مدنی و شهروندان طبقه متوسط می‌دهد که قبل از هر چیز آگاهی خود را نسبت به اتفاقات مختلف بالا ببریم و نگذاریم که چراغ امیدی که در کشور ایجاد شده است با فشارهای مختلف خاموش شود. زیرا در دوره‌های مختلف تاریخ جنبش اصلاح‌طلبی مردم ایران شاهد این موضوع بوده‌ایم که هرگاه مردم در صحنه بودند نتیجه‌اش پیروزی و هرگاه نا امیدی وجه غالب اجتماعی بود، نتیجه‌اش سیطره سیاهی و بی‌تدبیری در جامعه بوده است.

نگرانی دوم بعد از موضوع پایگاه اجتماعی دولت بحث وحدت نیروهای سیاسی است که در مقابل گروه تمامیت‌خواه قرار دارند. این نیروهای سیاسی که بخش عمده آنها را اصلاح‌طلبان تشکیل می‌دهند در کنار خود گروه‌های اعتدالی و بعضی اصولگرایان را نیز دارند. اصلاح‌طلبان به عنوان گروهی که پایگاه اجتماعی بالایی دارد در دوره‌های مختلف با اشتباهات خود عرصه سیاسی را برای خود محدود کرد و دیگر نتوانست به صورت پر رنگ وارد این عرصه شود. چنددستگی و عدم حضور منسجم و فعال در انتخابات مختلف نمونه‌ای از اینگونه اشتباهات است.

وحدت نیروهای سیاسی که عقلانیت و توجه به منافع ملی وجه مشترک آنهاست در شرایط پیش رو یکی از اصلی‌ترین مسایلی است که باید به شدت متوجه آن بود. انتخابات پیش روی مجلس اگر با وحدت این نیروهای سیاسی انجام شود نتیجه‌ای جز شکست نیروهای تمامیت‌خواه ندارد و قطعا در جهت منافع ملی است. اما اگر این گروه‌ها نگاه کلان به مسایل را فدای مسایل روزمره و کوتاه مدت کنند شکست بزرگی رقم خواهد خورد که نتیجه‌ای جز تضعیف منافع ملی در بر نخواهد داشت. نتیجه آن چیزی می‌شود که با قهر در انتخابات دوره قبل توسط بخش زیادی از جامعه رخ داد و با مجلسی این چنین روبرو هستیم که به هیچ وجه در شان کشورمان نیست.

پس در شرایط کنونی جامعه مدنی و شهروندان طبقه متوسط باید به چند نکته توجه کامل داشته باشند. مهم‌ترین مساله حضور و کنش فعال در عرصه‌های سیاسی و اجتماعی است. بعد از آن مدیریت مطالبات و توقعات و دیدن کامل شرایط پیش رو. نکته آخر هم وحدت نیروهای سیاسی و داشتن نگاه کلان.